بگو چقدر به انتظارت بنشینم ؟

تا کی پیراهن کدرم را در چشمه های ارزو بشویم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟
اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود هیچگاه اغوشم را نمیگشودم و
اگر صدای گوشنوازت نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی امدم
اگر شوق دیدن چشمهایت نبود پلکهایم را نمیگشودم و
اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمی فهمیدم
خسته ام اما نه انقدر که نتوانم عاشقانه هر روز به تو سلام کنم
ارکیده ی سپیدم:
خسته نباشی که من همسفر تمام دقایق تو ام در سحر گاهان شبنم و
زمانی با کوله باری از ترانه به دیدنت خواهم آمد
و برایت از اتفاق غزل خواهم سرود
و ترا از هر چه تنهایی خواهم گرفت
و به سرخی یک سیب مهمان خواهم کرد
و به تو خواهم گفت از قلب تو تا روح من چند آغوش دل سپردگی راه مانده
تو خسته نیستی که تکیه گاه خستگی های تو منم
...
|